حكيم ابوالقاسم فردوسى
51
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بدان سوك جامه دريدند . شاه چون به هوش آمد به نشان سوكوارى تبيره و طبل و اسبان را سياهپوش كرد و همه در حالى كه خاك بر سر مىريختند به كاخ شاهى بازگشتند . فريدون همى سوخت باغ و همى خست روى * همى ريخت اشك و همى كند موى گلستانش بر كند و سروان بسوخت * به يكبارگى چشم شادى بدوخت نهاده سر ايرج اندر كنار * سرِ خويشتن كرده زى كردگار همى گفت كاى داور دادگر * بدين بىگنه كشته اندر نگر دل هر دو بيداد از آنسان بسوز * كه هرگز نبينند جز تيره روز بدين گونه فريدون زارى بسيار كرد ، و چندان گريست كه از گريهاش گياه روييد . بستر از زمين و بالين از خاك كرد . از بسيارى گريه ديدگانش تاريك شد . در كاخ را به روى همگان بست . پيوسته بر پاك يزدان مىناليد ، و به اندوه مىگفت : كس از تاج داران بدين سان نمرد * كه مرده است اين نامبردار گرد سرش را بريده به زار اهرمن * تنش را شده كام شيران كفن گفتار اندر زادن دختر ايرج چون چندى بر اين روزگار گذشت فريدون دانست كه ماه آفريد كنيز ايرج از او باردار است . دلش اندكى آرام گرفت ، چه اميد بست كه وى فرزندى آورد كه چون ببالد كين پدر باز جويد . چو هنگامهء زادن آمد پديد * يكى دختر آمد ز ماه آفريد او را به ناز و بزرگى پروردند . سراپاى همانند پدرش بود . چون بزرگ شد و شوى گرفتن را آماده گشت ، فريدون وى را همسر پشنگ كرد . سالى بيش نگذشت كه زادن منوچهر از مادرش يكى پور زاد آن هنرمند ماه * چگونه سزاوار تخت و كلاه موبد موبدان وى را نزد فريدون برد و گفت : اگر مىخواهى